فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

723

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

كَدِرَ - - كَدَراً و كَدَارَةً و كُدُوراً و كُدُورَةً و كُدْرَةً : مُرادف ( كَدَرَ ) است . كَدَّرَ - تَكْدِيراً [ كدر ] الشيءَ : آن چيز را تيره كرد ؛ « كَدَّرَ عَيْشَ فُلانٍ » : زندگى فلانى را تيره كرد ، - الرَّجُلَ : او را اندوهناك كرد . الكَدْر - من العيش أو الأَلوان و غير ذلك : آنچه كه تيره يا كدر باشد . اين كلمه متناقض ( الصّافي ) است . الكَدِر - من العيش و الأَلوان و غير ذلك : مترادف ( الْكَدْر ) است . الكَدْرَاء - مؤنّث ( الأَكْدَر ) است . الكُدْرة - مص ، - مِنَ الأَلْوان : و از رنگها آنچه كه سياه و تيره بوده و روشن نباشد . الكَدَرَة - ج كَدَر : ابر نازك ، دستهء درو شده از زراعت ، - مِنَ الْحَوض : گِل و لاى يا خزهء روى آب حوض . الكُدْرِيّ - ابر نازك . كَدَسَ - - كَدْساً و كُدَاساً ه : او را از خود راند ، - المُثْقَلُ فى سَيْرِه : آن شخص سنگين در راه رفتن خود شتاب كرد ، - بِه الأَرضَ : او را بر زمين زد ، - تِ الخيلُ : برخى از اسبان در راه بر ديگر اسبان سوار شدند ، - تِ الدَّابَّةُ : ستور عطسه كرد ، - كَدْساً : فال بد گرفت ، - الحصيدَ : كشت درو شده را روى هم انباشت . كَدَّسَ - تَكْدِيساً [ كدس ] الحصيدَ : مُرادف ( كَدَسَه ) است . الكُدْس - ج أَكْدَاس : خرمن ، دانه‌هاى درو شده ؛ « اكْدَاسُ الرَّمِل » : شنهاى متراكم و انباشته بر روى هم . الكُدْسَة - عطسهء حيوانات و گاهى دربارهء انسان نيز گفته مىشود . كَدَشَ - - كَدْشاً ه : او را خراشاند ، او را با شمشير يا نيزه زد ، آن را بريد ، او را به شدت دور كرد . او را راند و بيرون كرد . كَدَّشَ - تَكْدِيشاً [ كدش ] الجوادُ : اسب سركش شد . اين كلمه در زبان متداول رايج است . الكَدْش - زخم ، خراش . كَدَمَ - - كَدْماً : او را با دندانهاى پيشين گاز گرفت ، - الصَّيْدَ : شكار را راند . الكَدْم - مص ، - ج كُدُوم : اثر ، نشان . الكُدَم - پريشان ، بسيار جنگجوى ، ملخهاى سياه رنگ و سبز سر . الكَدَم - اثر يا نشان گزيدن . الكَدْمَة - اسم مرة از ( كَدَمَ ) است ، علامت و نشان ، اثر ، داغ . الكُدَمَة - ( ح ) : واحد ( الْكُدَم ) است . كَدَنَ - - كَدْناً الفَدَّانَ ( ز ) : دو گاو را براى شخم زدن به هم بست . اين كلمه سريانى است . الكَدْنة - ( ز ) : مساحتى از زمين كه در يك روز شخم مىشود . اين كلمه در زبان روز متداول است . الكَدُود - [ كدّ ] : مرد بسيار زحمتكش و كوشا ، بخيل ؛ « بِئْرٌ كَدُود » : چاهى كه آب به سختى از آن در آيد . الكَدُوم - مُرادف ( الْكَدَّام ) است . الكُدْيَة - ج كُدّى [ كدي ] : سختى زمانه ، گدائى و حرفه مستمند ، زمين سفت و سخت ، صخرهء بزرگ و سفت و سخت . الكَدِيد - [ كدّ ] : زمين سفت و سخت ، دشتهاى پهن از زمين ، نمك كوبيده شده . الكَدِير - گرفتگى و كدورت در زندگى و يا رنگهاى تيره گرفته كه متضاد روشن باشد . الكَدِيش - ج كُدْش : اسب سركش و چموش - اين كلمه در زبان روز متداول است . الكَدِيشَة - مؤنّث ( الْكَدِيش ) است . كذا - اين كلمه مركب از دو كلمه است يكى ( كاف ) تشبيه و ديگرى ( ذا ) ى اشاره مانند « رَأَيْتُ زَيْداً فَاضِلًا وَرَأَيْتُ عَمْراً كَذا » : و گاهى در اول آن ( ها ) ى تنبيه مىآيد مانند « هكَذا » و نيز به معناى عدد مىآيد مانند « قَبَضْتُ كَذَا وَكَذَا دِرهَماً » : مقدارى درهم ( پول ) گرفتم و گاهى به معناى ديگرى غير از عدد مىآيد مانند « بِمَكانِ كَذَا وَكَذَا » : در جاى و محل معينى . الكَذَّاب - بسيار دروغگو . كَذَب - - كَذِباً و كِذْباً و كَذْبَةً و كِذْبَةً و كِذَاباً و كِذَّاباً : دروغ گفت ، سخن خلاف واقع گفت ، - الرَّأْيُ : امر را بر خلاف آنچه كه هست پنداشت ، - تِ الْعَيْنُ : دچار خطاى باصره شد ؛ « كَذَبَتْكَ عَينُكَ » : چشم تو خلاف واقع ديد ، اين كلمه گاهى دو مفعول به خود مىگيرد مانند « كَذِبَه الحَديثَ » : سخن را با دروغ گفت ولى هرگاه اين فعل مشدّد بشود يك مفعول مىگيرد مانند « كَذَّبَ الحَديثَ » : سخن را تكذيب كرد . كُذِبَ - الرجُلُ : به او دروغ گفته شد . كَذَّبَ - تَكْذِيباً [ كذب ] ه : او را تكذيب كرد ، نسبت دروغ به او داد ، - نَفْسَه : به دروغ خود اعتراف كرد ، - عَنْ فُلان : گفتهء او را پاسخ داد و رَد كرد ، - عَنْ أَمْرٍ ارادَه : از چيزى كه مىخواست امتناع و خوددارى كرد ، - عَنّا الحَرُّ : گرماى هوا كاهش يافت ، - تكذيباً وَكِذَّاباً بِالأَمْرِ : آن امر را انكار كرد ؛ « كَذَّبَ بِآياتِ رَبِّه » : منكر آيات خدا شد . الكَذْبَان - مُرادف ( الكَذُوب ) است . الكُذَبَة - مُرادف ( الكَذَّاب ) است . الكَذُوب - ج كُذُب : بسيار دروغگو . كَرّ - - كُرُوراً [ كرّ ] : جنگجو برگشت و سپس حمله كرد ، رزمجو از ميدان جنگ عقب نشينى كرد و سپس براى نبرد بازگشت ، - اللَّيْلُ وَالنَّهارُ : شب و روز يكى پس از ديگرى آمدند ؛ - كَرّاً وَكُرُوراً و تَكْرَاراً الفَارسُ عَلَى الْعَدُوّ : اسب سوار برگشت و بر دشمن حمله ور شد ، - كَرّاً البَكْرَةَ او كُبَّةَ الْغَزْل : در زبان روز و متداول به معناى باز كردن نخهاى قرقره يا كلاف نخ است ، - - كَرِيراً المَريضُ : بيمار مشرف بر مرگ شد ، - - كَرّاً صدرُه : سينهء او گرفت و خرخر كرد . الكُرّ - : الجحش ( عاميّة ) ، كرّهء الاغ يا اسب ، - ج كِرَار : چاه ، - ج اكْرَار : پيمانه اى است بزرگ و معادل 44 صاع است ( هر يك صاع برابر چهار مشت مرد ميان اندام است ) و گفته مىشود كه اين كلمه عبرانى